واژه پرستار
درشگفت وپريشان حال ودرمانده ام از تفسير واژه مقدس پرستار .مي انديشم وغرق مي شوم درعالم خيال ودركوچه باغ تخيلات خويش گوئي حروف را يك به يك مي جويم.........حرف اول را يافتم امانمي دانم چرا نمي توانم بدون تاءمل درباره آن ،دراول واژه قرارش دهم.
(پ.پرستار)پرمهر پاينده ،اي كاش به يادآوريم آن غروب نفرت انگيزي راكه آسمان وزمين چشمانشان را به رويمان بسته بودند وآن زمان بود كه دل شكسته گشته بوديم كه به ناگاه سپيد پوش پريساني ازدرواردشد ونگاه محبت آميزش را نثارمان كرد وباكلامش سرود خوب زندگاني را در گوش هايمان روانه ساخت وبا لبخندش هزاران بار به هستي خويش اميدواركرد مارا گوئي خورشيدبودن دوباره باآمدنش درقلبمان جوانه زد وسراسر عشق وشعله حيات گشتيم.
زبانم كوتاه است بنابراين پاهايم به حركت درآمدند وديوانه واردويدنددردالان هاي مهروعطوفت به دومين حرف رسيدم وبي درنگ آنرا در دفترچه ذهنم يادداشت كردم، آري اين يك بازيست ،بازي بازندگي،دوستي وعشق پس من نيز بازي مي كنم .
(ر-پرستار) رستگاررهنما؛اندك اندك به خاطرآوردم آن روزراكه ندانسته وارد وصولگاه عاشقان الهي شده بودم وبي اختياربه سوي نواي دلنشين وگوش نوازي خوانده شده بودم كه زمزمه
وارهمچون بلبلي خوش خوان مي خواند"بسم الله الرحمن الرحيم"پروردگارا چقدراين
جمله را عاشقانه وخالص به زبان مي آورد بي شك مي داند معناي رحمن ورحيم را قطعا مي شناسد الله را وهمانا فرشته اي ازطرف حق تعالي است براي همت وتلاش درراه او وبدون اغراق شيفته وطالب خدمت است كافي است ديگر..... نمي توانم .... ازمن ساخته نيست ودرحدمن نيست كه اين طورپيوسته سخن بگويم پس شتابان به سوي حرف سوم مي روم :
(س-پرستار) سخاوتمند سماوي ؛خوشابه حالت زماني كه باهرحركت دعاهاي بسياري برايت روانه مي گردد سوي آسمان ،وملائك عاجزمي مانند از نوشتن اجر اعمال تو كه توخود ازآناني ودرپوستين انسان به زمين فرستاده شده اي كه توخود ازجنس آناني ..ازنوري و آبي ... ازآفتابي آري ازآفتابي، ازآفتاب گرم وپورنورعاطفه هستي وهيچگونه تحريفي درآن نيست .
ديگرطاقت صبر كردن ندارم پس نه آهسته وخرامان بلكه شتابان به دنبال حرف بعدي مي روم
(ت-پرستار) واقعا زيباست اين واژه ومن ازتكرارش خسته نمي شوم بلكه باهربارتكرار چيزجديدي درمي يابم كه تاآن زمان نيافته بودم ،توانمند تهي ازغم خوشابه سعادتت كه تواناهستي ،توانابودن كه تنها معني نيرومندبودن رانمي دهد.... تواي عزيز توانائي كه به اين سهلي دلهارا ازآن خودمي كني وسختي رنج ومرارت رابايك لبخند محبت آميز تعويض مي كني زيرا هدف ومقصدت جلوي ديدگانت است وجزآن هيچ نمي بيني ياحقتعالي براستي كه چه زيباپوشاندي اين فرشتگان زيبارادرجامه سپيدمرواريد .
واي كه قلبم منقلب شده وبه تكاپوافتاده است ،پس تاازسينه خارج نشده است به سراغ يكي از واپسين حرفها مي روم
(الف-پرستار) الف حرفي كه اولين سرمشق دفترچه خاطراتم شد آري الف آئين آزادگي ،اي مهربان با جامه سپيد آسماني ات رها وآزاده بودن رايادمان دادي وبه ماآموختي پاك،سپيد وانسان بودن را،گفته بودم راهنماهستي پس رهنمونمان كن به صراط مستقيم،باصداقت وپاكدامني ات.
ديگرتاب وتوان برايم نمانده پس آخرين حرف را ديگرتكرارنمي كنم هرچندكه همين تكرار لذت بخش است امامن ديگرنمي توانم پس اينگونه مي نويسم وتوصيف مي كنم :
پرستار؛ اي وارث زينب
اي پاكدامن
اي رستگارآسماني
اي مهربان باعطوفت
روزت مبارك
كه برازنده تبريك هستي
دلت تفسيرخوبيهاست و
قلبت
قصه ي ايثارشبنم
تقديم به همه پرستاران عالم وعزيز كشور
فرزند يك پرستار-فائزه احمدوند
لقمان حکيم به فرزند فرمود :
ای جان فرزند ، هزار حکمت آموختم که از
آن چهارصد انتخاب کردم و از چهارصد ،
هشت کلمه برگزيدم که جامع جميع
کلمات حکمت است.
فرزندم دو چيز را هيچ وقت فراموش مکن :
· خدا را
· مرگ را
دو چيز را هميشه فراموش کن :
· خوبی که به هر کسی کردی
· بدی که هرکس با تو کرد
و چهار چيز را نگهدار :
· در مجلسی که وارد شدی زبان را
· بر سر سفره ای که حاضر شدی شکم را
· در خانه ای که وارد شدی چشم را
ما برای وصل کردن آمدیم...
2 برادر سالها با هم در مزرعهای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی میکردند. یک روز به خاطر یک سوءتفاهم کوچک با هم جر و بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.
یک روز صبح، در خانه برادر بزرگتر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت: من چند روزی است که دنبال کار میگردم، فکر کردم شاید شما کمی خردهکاری در خانه و مزرعه داشته باشید؛ آیا امکان دارد کمکتان کنم؟
برادر بزرگتر جواب داد: بله، اتفاقا من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن. آن همسایه در حقیقت برادر کوچکتر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد و آنها وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتما این کار را به خاطر کینهای که از من به دل دارد، انجام داده.
سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم. از تو میخواهم بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم. نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازهگیری و اره کردن الوار. برادر بزرگتر به نجار گفت: من برای خرید به شهر میروم؛ اگر وسیلهای نیاز داری، برایت بخرم.
نجار در حالی که بهشدت مشغول کار بود، جواب داد: «نه، چیزی لازم ندارم. هنگام غروب، وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشماناش از تعجب گرد شد؛ حصاری در کار نبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.
کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟.
در همین لحظه، برادر کوچکتر از راه رسید و با دیدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست. وقتی برادر بزرگتر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشاش گذاشته و در حال رفتن است.
کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد. نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پلهای زیادی هست که باید آنها را بسازم.